حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

آخرین روز چهار ماهگی

امروز چهار ماهم تموم میشه و فردا ... ... یک قدم بزرگ بر میدارم به ماه پنجم زندگیم. نمی دونم چرا انقدر این ماه های فرد با درد شروع میشن. فردا واکسن دارم و من یک نی نی بسیار بسیار بسیار شجاعم. در ادامه فعالیت های این ماهم باید اضافه کنم که... لب پایینم را گاز گاز می کنم...   تا دلتون بخواد شیطون بلایی می کنم...     از دیدن اینور تابم تحجب می کنم ...   با مامان سایه بازی می کنم .   ...
15 آذر 1392

بالاخره شد

روز پنجشنبه قبل از اذان مغرب و در سه ماه و بیست و یک روزگی موفق شدم ... غلت بزنم روی تشک بازیم داشتم بازی می کردم که یهو فکری به کله ام زد. گفتم چطوره یکمی سرم رو بالاتر بگیرم و سعی کنم غلت بزنم. مامان و بابام هم بالا سر من نشسته بودند و من رو تشویق می کردند. تا اینکه بالاخره تونستم خودم تهنایی بر گردم. هیجان زیادی توی خونه راه افتاد. مامان از غلت زدن دومم که چند لحظه بعد از اولی انجام دادم، شروع کرد به عکس گرفتن. بابا مثل شییییییر بالا سرم بود که یه وقت دستم زیرم نمونه و من تمام تلاشم رو برای حرفه ای شدن به کار گرفتم ....   بزن دست قشنگه رو ...
9 آذر 1392

به گزارش مامان

حانیه رو توی تاب گذاشتم. رفتم آشپزخونه چند تا ظرف بود بشورم... از توی آشپزخونه یه نگاه کوچولو می انداختم بهش. آخه خیلی ساکت بود. کارم زود تموم شد. رفتم و حانیه رو دیدم ... من:  بفرما پیاده شو!!!! حانیه:    ...
2 آذر 1392

تشک بازی چیست؟

تشک بازی وسیله ایست که در آن ... لبخند زده می شود ... دست خورده می شود ...  نه!!! پستونک خورده می شود ... غلت زدن تلاش می شود ... در حال بازی دوربین شناسایی می شود ... توپ آقا شیره خورده می شود ... میگم بیا یکمی جای پستونک بخورمت بعد برو ... در پایان لالا پیش پیش می شود ...
28 آبان 1392

راه جدید

بعد از تلاش های طاقت فرسای مامانم برای دست نخوردن من و شوت کردن های مکرر پستونک توسط من بالاخره راه جدیدی کشف گردید که مورد پسند من و مامانم قرار گرفته است. این راه حل جدید چیزی نیست جز ... قاشق       انقدر دوسش دارم که حتی توی خوابم ولش نمی کنم ولی خودمونیم این روزا هیچ چی به اندازه پستونک موقع خواب کیف نمیده   ...
28 آبان 1392

یا حسین(ع)

عزاداری هاتون قبول.    من توی این شبها با مامانم برای عزاداری مسجد می رفتم و بعد از نیگا کردن مسجد در تاریکی, شیر می خوردم و لالا می کردم. با اون همه سر و صدا, خوابیدن والا هنره!!! اما به صدای یکی از مداح ها حساس بودم. میگن اسمش سیدرضا ست. دعای آخر رو می خوند. با این صدا می فهمیدم که مجلس تموم شده و وقت بیدارباشه؛ اما اگه اون وسطا هم می خوند باز من بیدار می شدم و طفلی مامان و عمه!!! شب حضرت علی اصغر(ع) و روز عاشورا لباسی که مامانی برام خریده بود (دستش درد نکنه ) رو, مامانم تنم کرد و بردش مسجد. تازه روز عاشورا هم با بابام رفتم دسته. بعدش هم با دوستای بابا داود آشنا شدم . (دیگه فهمیدم در آینده باید از لپام در برابر چه کس...
25 آبان 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد